کفشدوزک اس ام اس و سرگرمی

» مطالب گوناگون

فروشگاه

فروشگاه

morghamin-1

gushvare

bank

اعلانات سایت

- وبگاه اس ام اس و سرگرمی کفشدوزک در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت گردیده است.

- مطالب درخواستی خود را میتوانید از طریق قسمت نظرات یا از طریق تماس با ما به ما اطلاع دهــید.

 

عکس نوشته های فوق العاده زیبا و پرمعنی مهر۹۶

آرشیو عکس نوشته ها

 

aks nevesht ziba mani dar 2 عکس نوشته های فوق العاده زیبا و پرمعنی مهر 96

تبلیغات

داستان ضرب المثل اگر رفیق شفیقی، درست‌پیمان باش

آرشیو ضرب المثل

 

zarbolmasal..2 ضرب المثل اگر رفیق شفیقی، درست‌پیمان باش

 

در زمان ماضی در آذربایجان زرگری و نجاری با هم دوستی داشتند. مرد نجار «شفیق» و زرگر «رفیق» نام داشت. چنین اتفاق افتاد که هر دو پریشان شدند. شفیق مردی عاقل بود، با یار خود گفت: «منافع سفر بسیار است بیا تا با هم سفری کنیم.» هر دو متّفق شده به طرف روم رفتند و در بین شهر به کلیسایی فرود آمدند. در آن کلیسا بت‌های زرین بود که جواهر بسیار در آن به کار برده بودند.

 

شفیق به رفیق گفت: از این مکان بت‌شکنی کنیم و جواهر را به دربار اسلام رسانیم و مسجد و مدرسه بسازیم. اما ای برادر اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش. و هر دو سوگندها خوردند که در میان‌شان خیانتی نشود. سپس خود را به روش راهبان بیاراستند و پیش مهتر کشیشان رفتند و گفتند ما هم دین شما داریم. مسلمانان قصد ما نمودند و بتان ما را شکستند و ما را از دیار خود بیرون کردند. راهب حجره‌ای به ایشان مقرر نمود. به اندک وقتی، مشهور شدند تا روزی پادشاه ایشان را طلبید و کلید کلیسا به ایشان حواله کرد.

 

بعد از مدتی آن دو پیش پادشاه رفتند و گفتند فلان بت خشم کرده می‌خواهد به آسمان رود. وقتی که رود ما نیز می‌رویم و از خدمت او هرگز جدا نخواهیم شد. پادشاه گفت چند سال از بت مهلت بخواهید تا برای او بت‌خانه‌ای عالی بسازیم. بعد از چند روز پادشاه با لشکر بیرون رفتند. آن دو، بت بزرگی را که پنجاه من طلا در آن به کار رفته بود را شکستند و آن را در صحرا زیر خاک کردند.

تبلیغات

داستان ضرب المثل تو نخندی من بخندم؟!

آرشیو ضرب المثل

 

arbol masal.2 ضرب المثل تو نخندی من بخندم؟! 

 

این ضرب المثل در مورد کسانی صدق می کند که در اثر ناراحتی و رنج زیاد حوصله غصه خوردن هم ندارند، همچنین در مورد کسی که گیر فرد بی مسئولیت و خوش خیالی می افتد، از این ضرب المثل استفاده می کنند.

 

داستان ضرب المثل:

طلب کاری بود که هر وقت به سراغ طلبش می رفت بدهکار بهانه ای می آورد و طلبش را نمی داد. روزی تصمیم گرفت که هر طور که شده طلبش را وصول کند. پس شمشیرش را بر داشت و به سمت دکان بدهکار به راه افتاد. در راه  با خودش می گفت یا طلبم را می گیرم و یا با همین شمشیر به حسابش می رسم. 

 

وقتی به دکان بدهکار رسید با صدای بلند فریاد زد که پولم را می دهی یا با همین شمشیر به حسابت برسم. بدهکار هم که خشم و غضب طلبکار را دید لبخندی زد و گفت اتفاقا الان در فکر تو بودم. می خواهم تمام بدهی ام را یک جا به تو پرداخت کنم. طلبکار که دید، مرد دیگر عذر و بهانه ای نمی آورد خشمش فرو نشست، شمشیرش را پایین آورد و گفت بدهی ات را بده. 

تبلیغات

زیباترین عکس نوشته های تبریک تولد برای عزیزان

آرشیو عکس نوشته ها

 

aks tabrik tavalod 1 زیباترین عکس نوشته هاي تبریک تولد برای عزیزان

تبلیغات

خاص ترین عکس نوشته های مادر

آرشیو عکس نوشته ها

 

aks nevesht madar 1 خاص ترین عکس نوشته های مادر

تبلیغات

عکس نوشته فصل پاییزی برای پروفایل همراه با شعرهای پاییزی

آرشیو عکس نوشته ها

 

aks neveshte paeizi 1 عکس نوشته فصل پاییزی برای پروفایل همراه با شعرهای پاییزی

 پاییز شده و خرمالوهای لبانت گل انداخته ; مرا به نوبرانه ای گس مهمان کن !
پائیز مبارک …

تبلیغات

داستان ضرب المثل راه بزن، راه خدا هم ببین!

آرشیو ضرب المثل

 

zarnbol masal .1 ضرب المثل راه بزن، راه خدا هم ببین!

 

مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می‌آورد و خرج می‌کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: «مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد.» چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید و چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی‌دانست، پریشان گشته، عیالش بی‌برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش بی‌طاقت گشتند، گفتند: «ای مرد الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است.ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی.» پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد.

 

شیخ گفت: «تو به خدا بازگشت کرده‌ای اگر تو دیگر عزم این کار می‌کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین.» مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: «غم مخورید که امشب بر سر کار خود می‌روم.» فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می‌کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه‌ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران رفت و حال باز گفت: دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید.

تبلیغات

جملات و طنز نوشته های خفن و خنده دار

آرشیو مطالب طنز

tanz neveshte khande dar جملات و طنز نوشته های خفن و خنده دار

 

 

امروز تو سوپری صد تومن از بقیه پولم مونده بود،طرف پول خرد نداشت،یدونه رنگارنگ باز کرد،یه گاز ازش خورد بقیش رو داد به من!!!!!!!

.

.

.

اصن عجیب غریب شدن ملت…

یه بارم داشتم ماهیگیری میکردم، مامور اومد گفت اینجا ماهی‌گیری ممنوعه گفتم ولی اینجا تابلو نزدین که 

.

.

.

گفت نزدیم که نزدیم، زود باش از بالای اون آکواریوم بیا پایین!!!! 

قبلنا مامانم زنگ میزد خونه صداشو عوض میکرد میگفت عزیزم مامانت خونس ؟ ما داریم میایم خونتون

 .

.

.

و من مجبور میشدم خونه رو تمیز کنم 

تبلیغات

صفحه 1 از 5312345...102030...قبلی »